X
تبلیغات
رایتل





















خوابهای طلایی

پروردگارا در خانه فقیرانه خود من چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری که من چون تویی دارم تو چون خودی نداری

خواب بود، رویا بود، بیدار شدم، تموم شد... 

باورم نمی شه دارم می رم، دارم اینجا رو ترک می کنم، با همه ی خوبی هاش، اما بلاخره کندم... آخر هفته آخرین سفری رو که رفتم با تمام وجودم بلعیدم و با هر پلکی که می زدم می گفتم به امید دیدار... شاید یه روزی و یه وقتی... 

 چقدر اثاث جمع کردن و بستن سخته!whew!مخصوصآ آخراش که یه چیزایی می مونه که نه می خوایش و نه می تونی بندازیشون دور...

هی گفتم بیچاره این فلسطین که اشغالش کردن،حالا به سرم اومد دارم اشغال می شم البته خودم نه اتاقم! کم مونده دیگه هنوز خودم نرفتم اسباب اثاثیم پرت شه وسط حال (پیشنهادش هم شد اما من رد کردمbig grin)  

 سعی می کنم رفتم ایران باز هم بنویسم اگر اینترنتی پیدا شد و زمانی، از زندگی مجردی و در به دری از این خونه به اون خونه بنویسم، خوابگاه که به من تعلق نمی گیره مجبورم برم خونه ی فک و فامیل... هی از قبل به مامان گفتم من ۱۸ سال رو رد کردم خودم واسه خودم تصمیم می گیرمshame on you اینا هم هی می گن دیگه باید پی هر چی رو به خودم بزنی می ری اونجا واسه بقیه مسئولیت داره هر چند هم که ما بگیم، به قول مامان هر که طاووس خواهد جور هندوستان باید کشد... 

نمی دونم من خیلی شاهکار کردم یا خیلی خینگ بودم که بلاخره قبول شدم، آخه هر کی می رسه می گه باید یه سور حسابی بدی واسه شیرینی قبولی... عمه جان هم صبح زنگ زدن بعد از کلی محاسبه به این نتیجه رسیده بودن که بنده اولین نفر در فامیل هستم که فردوسی قبول می شه و همگی فک و فامیل و در و همسایه چشم انتظار یه سوراند.drooling(از اونجایی که خاله ها و عمه ها با هم فامیل اند، می شوند یه لشکر!!! سور دادن این همه مساوی با ورشکستگی) 

جمعه می رسم تهران قراره دایی جون بیاد دنبالم بعد از اونجا با ماشین بریم مشهد، می ترسن من تنهایی برم، نصف شبی بدزدنم.hee hee

 

زندگی آرام، زندگی بی مشغله، طبیعت زیبا، مردم درستکار، آسمون پشمکی، کشور بی طرف، شهر ایده آل، آپارتمان قشنگ، اتاق نازم و در نهایت اینترنت پر سرعت خداحافظ  wave - New!

نوشته شده در 24 شهریور 1389ساعت 07:09 ب.ظ توسط فاطمه نظرات (13)


Design By : Pichak