X
تبلیغات
رایتل





















خوابهای طلایی

پروردگارا در خانه فقیرانه خود من چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری که من چون تویی دارم تو چون خودی نداری

یک یه هفته ای هست که تغییر هویت دادم از جغد به بچه آدمیزاد تبدیل شدم شبا می خوابم و سحر بیدار می شم و دیگه نمی خوابم خیلی حس خوبیه کلی انرژی می گیرم...ولی آخرش بلاخره خواب موندمbig grinدیشب اذان صبح رو نگاه کردم 5:33 بود و من صبح 5:30 بیدار شدم وقتی دیدم کار از کار گذشته کلی احساس تشنگی کردم.  

اما با چه حالی بیدار شدم، استرس عجیب افتاد تو جونم، یکدفعه یادم افتاد که چه خوابایی دیدم!! آشفته بازاری بود!! احساس کردم هر لحظه رنگم به گچ دیوار بیشتر نزدیک می شه، نفهمیدم نمازمو چطور خواندم؟! قرآن رو باز کردم نشونش روی سوره ی الرحمن بود، وای که چقدر این سوره رو دوست دارم! آروم که شدم هیچ، حس خیلی خوبی هم بهم دست داد. 

 خدا دیگه ریش و قیچی دست خودت تو شبای قدر برام رقم زدی، هر چی باشه با تمام وجودم می پذیرم.  

بعد نوشت:  

خدایا نمی دونم شکرانه ی این نعمتی رو که بهم دادی چطور به جا بیارم؟ می نویسم تا همیشه به یادم بمونه که تو چقدر مهربونی... دم دمای غروب بود رو کردم به آسمون سرخ رنگت، گفتم عیدیمو بده! با اون حال نزارم نشستم پشت اینترنت اولش نمیومد بعد از کلی تلاش اسمم رو دیدم بعد نمی دونم چی شد که دیدم دارم جیغ می کشم، همه اومدن تو اتاقم پریدن تو بغلم و من همچنان جیغ می کشیدم...دیگه خیلی بهم لطف کردی رو انتخاب اولم هیچ وقت حساب باز نکرده بودم...  

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه... خیلی سعی کردم تو ماه رمضونی آهنگ گوش ندم اما روز آخری دیگه نشد... بگذر...

خدایا همونطوری که دل منو شاد کردی و عیدیمو دادی این شب عیدی دل همه رو شاد کن(آمییین) 

  عیدتون مبارک

دوش مـی‌آمــد و رخـســاره بـر افـروخــتــه بـــود   تـا کـجــا بـاز دل غـمـــــزده‌ای سـوخــتــه بــــــود

رسـم عـاشـق‌کُـشی و شیــوه‌ی شـهـر‌آشـوبی   جـامــه‌ای بـود کـه بـر قـامـت او دوخـتـه بــــــــود

جـان عـشّـاق سـپـنـد رخ خــود مـی‌دانـســــــت   و آتــش چـهــره بـدین کـار بـرافـروخــتــه بـــــــود

گـرچـه می‌گـفـت که زارت بـکُـشـم ، می‌دیــــدم    کـه نـهـانـش نـظـری بـا مـن دلـسـوخــتــه بــــود

کـفـر زلـفـش ره دیـن مـــی‌زد و آن سـنـگـیـن دل   در پـی‌اش مـشـعـلـی از چـهـره بـرافـروخـتـه بـود

دل بـسی خـون بـه کـف آورد ولـی دیـده بـریـخت   الله الله کـه تـلـف کـرد و کـه انــدوخــتــه بـــود !!!

یـار مـفـروش بـه دنـیـا کـه بـسـی ســـــود نـکـرد   آن کـه یـوسُـف بــه زرِ نـاســره بـفــــروخـتـه بــود

گفت و خوش گفت ؛ بـرو خرقـه بـسوزان حـافـظ   یـا رب ایـن قـلـب شـنـاسی ز کـه آمـوخـتـه بـــود

اینم فالی که از حافظ گرفتم. big grin 

 

واسه تو فاطمه: 

ببخشید دیشب مسنجرم خراب شد و دیگه هم باز نشد.... عزیزکم دیشب وقتی اینجوری باهام حرف می زدی دلگیر شدم احساس کردم ناراحتی، منم یه جورایی عذاب وجدان گرفتم که تنهایی فردوسی قبول شدم دلم می خواست تو هم باشی (می دونی که خراب رفاقتم!big grin) هر چی باشه یه سال از حال دروسی هم با خبر بودیم و با هم تلاش کردیم، اصلآ من بدون تو نمی رم... 

ولی تلاشتو بکن اگه بخوای واقعآ بری می تونی باباتو راضی کنی!! 

خانوم مدیر منتظرم باش که دیگه یواش یواش باید بیام.. نمی دونم اگه اون یکی رو بخوانی چی میشی؟ چی باید صدات کنم؟ [یک ماچ گنده] 

راستی اون فال حافظ مال خودم بود. می بینی چطور حافظ عزیز نا امیدم کرده بود!!

نوشته شده در 17 شهریور 1389ساعت 06:14 ب.ظ توسط فاطمه نظرات (13)


Design By : Pichak