X
تبلیغات
رایتل





















خوابهای طلایی

پروردگارا در خانه فقیرانه خود من چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری که من چون تویی دارم تو چون خودی نداری

امروز با چشمهای خیس از اشک، از خواب پریدم؛ بغض شدیدی داشتم، اما قورتش دادم تا در بیداری اشک هایم نریزند، تا چشم هایم باور نکنند که روزی این خواب به حقیقت میرسد، تا به بهانه ی آن روز گریه نکنند. 

وقتی از خواب بیدار شدم که یکی گفت:"آخه تو اونو از همه ما بیشتر دوست داشتی!" و آخرین حس که ای کاش بار دیگر بغلش کرده بودم، در تمام طول خواب مثل خوره گریبانگیرم بود. 

قرار بود خوابهای من طلایی باشند اما این خواب مثل شب تاریک، سیاه بود و بوی مرگ میداد. 

فقط دعا می کنم که عمرت طولانی شود و سایه ات بالای سر همه ما....  

لعنت به غربت... 

----------------------------------------------------------- 

چقدر خوبه که آدم دلداری دادن بلد باشه! در حالی که شونه هاشو گرفته بود، تکونش می داد، گریه برای چیه، تو امشب اینجا اومدی برای چی، دعا کن...دعا کن...می گیری...منطمئنم که می گیری...فقط توکل کن و بس.... 

داشتم نگاهشون می کردم و اشک می ریختم، خدا هیچ وقت کسی رو که به دلداری نیاز داره سر راه من نذار! نهایت دلداریم اینه که دستشو تو دستم بگیرم و پا به پاش گریه کنم. 

 

خدایا تو این شبهای عزیزت اول فرج آقا رو می خوام و بعد شفای مریض ها که این شبا چشم انتظار دستای بلند ما روی آسمون توست. امین

نوشته شده در 8 شهریور 1389ساعت 06:20 ب.ظ توسط فاطمه نظرات (8)


Design By : Pichak