X
تبلیغات
رایتل





















خوابهای طلایی

پروردگارا در خانه فقیرانه خود من چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری که من چون تویی دارم تو چون خودی نداری

بعضی روزا روز بد شانسیه تا دیروز خیلی بهش اعتقاد نداشتم اما امروز ایمان اوردم... 

 

اینکه صبح حوصله کلاس رفتن نداشته باشی هزار بار بری جلو آینه و با خودت کلانجار بری که حاضرشی یا نه از اون بدتر که چی بپوشی هزار باره دیگه هم هی لباس عوض کنی آخرش با نارضایتی از قیافت می ری بیرون ... 

 

و اما سر کلاس هزار بار به خودت ناسزا بگی که چرا کلاس به این مزخرفی رو اومدی که یه نفر نشسته اونجا و چرت و پرت تحویلت می ده و بعدش یه هو یادت می افته که با یکی از بچه ها قرار داشتی بری دانشکده هنر پرس و جو )نه امروز نه) با دعا و خواهش که یادش نباشه 

و آخر کلاس طرف مشتاق تر از بنده می گه بدو که بریم... 

 

این شد یه قدم مثبت پیش به سوی علاقم  

حالا رفتی میگه اینجا نیست باید برین اون یکی شعبه , با کلی اتوبوس عوض کردن و پرسو جو اون یکی شعبه رو پیدا می کنی وای به اون لحظه ای که گفت دیر اومدی خیلی دیره

چقدر؟ نوزده روز ناقابل!!!!  برو سال دیگه بیا ننننننننه ..... 

 

کاش همین جا ختم می شد جایی که کلی واسه سال آیندت برنامه ریزی کرده بودی که بلاخره به نقاش می شی 

نشستی تو اتوبوس به فکر اینی که حال این نشد چی کار کنی که یه دفعه یکی یه برگه میاره جلوت که امضا کنی تو هم میکنی ..... 

حالا بماند که اون برگه چه بود.........

نوشته شده در 31 اردیبهشت 1388ساعت 04:10 ق.ظ توسط فاطمه نظرات (4)


Design By : Pichak