X
تبلیغات
رایتل





















خوابهای طلایی

پروردگارا در خانه فقیرانه خود من چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری که من چون تویی دارم تو چون خودی نداری

دیروز لیست نمراتم اومد در نهایت بی انصافی بود فکر می کردم خیلی بیشتر از این بشم حتمآ اعتراض می نویسم… ولی این ترم زودتر شروع می کنم که مثل ایندفعه مجبور نشم یه ماه خودمو بکشم… تو ایران که اصلآ نمی شد درس بخونم عوضش وقتی برگشتم شب و روز نداشتم…

  

ایران… 

 آره اونجا بودم الان دو ماهی می شه که برگشتم باورم نمیشه از اینکه هیچ احساسی  

ندارم این روزا شدم مثه یه خط صاف اصلآ بالا پایین نمیرم نه غمگینم نه خوشحال...نمیدونم چمه!!

 

اما فقط دلم یه چیز می خواد یه بوسه شکلاتی…

 آره وای خدا می خوام دلم اون کوچولوی شیرین زبونو می خواد… وقتی پای میز میشستم که مثلآ درس بخونم همش حواسم به پله ها بود که بیاد اونم سر ساعت خودش آوازخوان با اون پاهای کوچولو میومد به طرفم و رو پاهام میشست دیگه از درس چیزی نمی فهمیدم عاشق این بودم که اون بخنده من قلقکش میدادم و اون قهقه میزد یا بضی وقتا دنبالش می دویدم و اون جیغکشون فرار می کرد…

همون روزای اول بود بهم گفت بوس شکلاتی میخوای؟ (نمیدونم این اسمو از کجا یاد گرفته بود، مامانش می گفت فقط تو رو اینجوری میبوسه)  

دستاشو می انداخت دور گردنم و فشار می داد لباشو رو لپم با صدا بوسم می کرد…مممممممم ماچ

منم که این کارو باهاش میکردم کلی میخندید….

اما روز آخر وقتی اشکامو دید از تو بغلم اومد بیرون و بهش گفتم بوس شکلاتی می خوام اما دوید رفت تو خونه… 

و  من در حسرت آخرین بوس شکلاتی موندم……..

نوشته شده در 24 بهمن 1387ساعت 04:11 ق.ظ توسط فاطمه نظرات (2)


Design By : Pichak