X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل





















خوابهای طلایی

پروردگارا در خانه فقیرانه خود من چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری که من چون تویی دارم تو چون خودی نداری

این اولین پستی که با شرایط جدیدم می ذارم خوب راستشو بگم به طور کلی اینجارو فراموش کرده بودم اما دیروز یهو هواشو کردم. شرایط جدیدم اینه که در عین تنهایی تنها نیستم...

دیروز از کنار سالن همایش دانشگاه رد شدم و کلی دختر دیدم با لباس فارغ التحصیلی داشتن عکس می گرفتن و کلی خانواده با دست گل. به خودم فکر کردم به دو سال دیگه که درسم تموم میشه هم خوشحال شدم و هم ناراحت، دلم گرفت از اینکه اگه دیگه دانشگاه نیام و اگر اینکه واسه ارشد همونجا قبول نشم... خوشحال شدم چون به اونچه که می خواستم رسیده بودم مامان بابا رو تصور کردم و همینطور علی رو که با دست گل منتظرم اند. می توانستم خوشحالی رو تو صورت همیشه خندون بابا تصور کنم...

هر چه پیش آید خوش آید...

نوشته شده در 18 اردیبهشت 1391ساعت 09:03 ب.ظ توسط فاطمه نظرات (1)

کاش اینجا اونقدر شخصی بود که می شد هر چی دلم میخواد توش بنویسم اما حیف که نیست!

دوست داشتم این آهنگی رو که دارم گوش میدم رو بنویسم اما این کارو نمی کنم...

کاش به جای فردا آکادمی گوگوش امشب بود!

همینطوری الکی حوصله ام سر رفته واسه شنبه درس دارم، مطمئنم که فردا وقت نمی کنم بخوانم اما امشب هم اصلآ حوصلش نیست...

با اینکه به تنهایی عادت دارم اما دوس نداشتم امشب تنها باشم حوصله بیرون رفتن هم نداشتم! بیرون که البته چه عرض کنم؟ (خانه ی ماتم زده ی...)

خیلی زیادی پشت سر بقیه حرف زدم خدا کنه هر چی گفتم به سرم نیاد...

چرا زودتر هفته دیگه نمیاد دلم یه تنوع بزرگ می خواد، چی بهتر از اسباب کشی و خونه چیدن اونم اگه جابه جایی طبقه به طبقه باشه و متراژ خونه بزرگتر بشه!!

یوپی!!!!!!!!!!!

نوشته شده در 26 آبان 1390ساعت 10:13 ب.ظ توسط فاطمه نظرات (2)

یاد ماه رمضون پارسال افتادم چه شب هایی بود خوب تونستم با خودم خلوت کنم کاش بازم فرصتش بود که تکرار می شد افسوس که رو به اتمام است...

عاشق برنامه ماه عسل شدم از اینکه چند سال از دستش دادم افسوس می خورم، دوست دارم بشینم پاش و حتی ثانیه ای رو هم از دست ندم و از ته دلم اشک بریزم...

نمی دونم سال دیگه ای هم در کار هست یا نه اما امیدوارم که باشه چون هنوز آماده نیستم، شاید پارسال بودم اما حالا اصلآ...


انقدر دیر به اینجا میام که رمز عبور رو فراموش کرده بودم!!!



نوشته شده در 3 شهریور 1390ساعت 04:24 ق.ظ توسط فاطمه نظرات (2)

من واقعآ خسته نباشم که بعد از چهار ماه دوباره اینجارو به روز می کنم....دیگه نوشتن واسم خیلی سخت شده سخت تر از چیزی که فکرشم بکنم حتی تو یه تیکه کاغذ!

هیچ وقت دوست نداشتم همچین فاصله ای بینمون بیافته.(بین من و نوشتن!!)

خیلی خوش خیال بودم که فکر می کردم با درس خواندن تو شبهای امتحان می تونم لقب معدل الف رو مال خودم بکنم! این ترم آنچنان به غلط کردن افتادم که با خودم قول دادم و عهد بستم نامردم اگه تو طول ترم مثل بچه آدم درس نخوانم. واقعآ سخت بود! خیلی سخت بود!! 

خلاصه اینکه فهمیدم شاگرد اول کلاس یکشبه شاگرد اول نمی شه و من خیلی دیر تصمیم گرفتم درس بخوانم. آدمی که از خودش مطمئن باشه لیاقتش بهتر از اینها نمیشه!

این چند هفته در پیش رو آخرین فرصت برای زندگی مجردیم می باشد، با خودم مرد و مردونه رو به رو شدم، می خوام ببینم چقدر می تونم خودمو به خودم نشون بدم یا به قولی چند مرده حلاجم!؟ از هر نظری!!

این رو مثه یه تست کنکور می ذارم جلوم، ببینم قبول می شم یا نه.


این گوی و این میدان...

نوشته شده در 14 تیر 1390ساعت 01:23 ق.ظ توسط فاطمه نظرات (6)

این دو سه روزه پامو از رو کلاج اوردم بالا و فقط رو گاز فشار می دم و می خورم، ترمز هم نمی گیرم... 

خداییش بعد از چند ماه خانه داری، بیای پیش مامان بابات اونوقت نخوری؟؟!! 

گفتم خانه داری، چه هم کردم!!! همین صبحی داشتم دست گلام رو به مامان تعریف می کردم  نمونش آشغال های بی زبان بود که در بالکن باد می خورد و کسی نبود اونا رو ببره پایین:دی 

آشپزی که می کردم ماکارانی درست می کردم.... 

اما خدا وکیلی از اونجایی که به تمیزی علاقه شدیدی دارم تی کشی و جاروبرقی هفته ای یک باز جا نمی افتاد، که البته با اون همه گرد و خاکی که تو ایران هست کافی نبود اما وقت هم کم پیدا می شد و همچنین حوصله! 

زندگی دانشجویی بود دیگه خوش هم زیاد می گذشت بد هم داشت البته!!! مخصوصآ از طرف هم خونه!!!!! و صد البته اگه از جنس خ و ا ه ر باشد!!!  

و اما حالا اومدم واسه تعطیلات اینور آب حسابی خوش بگزرونم... 

هر چی هم که نگاه می کنم این دنیا رو با دنیایی که تو ایران دارم مقایسه می کنم صد بار خدا رو شکر می کنم که درست انتخاب کردم و رفتم با اینکه تو ایران واسه همه تعجب آوره اما من خودم و روحیاتمو بهتر می شناسم... 

همیشه فکر می کردم نکنه پشیمون بشم فعلآ که شش ماه گذشته و من از همه چی راضی بودم کشورم (البته در بعضی از موارد شدیدآ خاص!!!) شهرم، دانشگاهم، مخصوصآ رشتم و... 

 رو هم که خدا تریای دانشگاه رو از سرم کم نکنه در این مدت خوب تلاش می کرد که شکم بنده رو سیر نگه داره و در غیر این صورت همسایه گرامی خاله جان از طبقه بالا ناجی بنده بود البته گه گاهی واسه خالی نبودن عریضه (بازم اشباه نوشتم!!!) یه تخم مرغی، کوکویی و دیگه خودکشان

نوشته شده در 26 اسفند 1389ساعت 12:11 ق.ظ توسط فاطمه نظرات (6)

  1    2    3    4    5    ...    14  >>

Design By : Pichak